اینا جا موندن!
بی جنبه به تو میگن که تا یه پسر برمی گرده می گه ... به خودت و نویسنده ها میفتی ... راجع به اینم تو مدرسه می تونیم صحبت کنیم ...
راه حل یک مسئله!
خیلی ممنونم که انقدر دقیق همه چیز رو بیان کردی تا ابهامی نباشه.اما با عرض پوزش باید یه چیزایی روشن بشه!
و اما اون عزیزی که خودشو به عنوان بچس معرفی کرده از شما هم ممنونم! می دونی چیه آدم یه وقتایی باید یه حرفایی بشنوه تا عیوبش از نظر طرز برخورد و اینجور چیزا برطرف بشه...
و اما در رابطه با پستی که گذاشته شد.خب تقریبا می دونم کی هستی چون تو نمایشگاهم بهم گفتی که نمایشگاه خیلی افتضاحه ونمایشگاه سال پیشه تو و دوستت که منم مسول یکی از غرفه هاش بودم عالی بوده و اینو خوب می دونم که جز گروهی از بچه های خودمون که تو موشک مقام آوردن نیستی و اما "حسود" بستگی داره که چی معنی کنی!؟ مثلا من به تو میگم حسود چون عرضه نداشتی مسولیت یکی از اون کارایی که من کردمو به عهده بگیری!در ضمن نمی گم کارامو خوب انجام دادم بالاخره آدما خیلی فکرای قشنگ دارن که نصفشون تا روز آخر درسته اما تهش یه عده جا می زنن و تو دیگه نمی تونی هیچ کاری بکنی! در مورد اسمم هم من این اسمو نزاشتم هر چند که اگه تو بگی زشته پس حتما خیلی قشنگه!راجع به اینکه گفتی قراره اسم کسی برده نشه میشه بگی اسم کی برده شده و دیگران فهمیدن که اون کیه!؟اگه یک همچین اتفاقی قرار بود بیفته یعنی کسی بفهمه که اونکیه خودش بهم می گفت که اسمشو پاک کنم.لازم نیست کاسه داغتر از آش بشی!
و در آخر اگه واقعا با شخص من مشکل داری و می دونمم که با هم مشکل داریم وبلاگ مال تو نیست که هر چی خواستی به هر کی دوست داشتی بگی.اینجا پاکتر از اونی که تو حرمتشو با ندونم کاریت بشکنی.اگه واقعا ناراحتی از این مطالب هر چند که با اکثریت رای نویسندگان توسط من نوشته شده بیا تو مدرسه حلش کنیم.
بازم ازت ممنونم.اما اینو بدون بهتر بود به خودم میگفتی تا اینکه شخصیت خودتو پایین بیاری و فقط بگی: آره تو کارت افتضاحه و هیچ کاری رو نمی تونی درست انجام بدی...شایدم قصدت چیز دیگه ای بوده و شاید خواستی منو خراب کنی...
به هر حال همیشه همه افراد مخالف هایی دارند و بهتره این چیزا توی وبلاگ خاطراتمون گذاشته نشه ...
تراژدی غمناک کلاس ما!
سلام.سلام.سلام...خوب بودین بهترین؟اگه افتخار میدین بی هیچ درنگ برای خوندن ادامه مطلب آماده شین:
قسمت دوم - قسمت اول : مسابقه سازه ها۱۶/۲/۸۹
تو قسمت قبل که گفتم ما خیلی فعالیم.در همین راستا پس از مسابقه موشکهای آبی مسابقه سازه های ماکارونی را برگزار کردیم.
پشت صحنه : مسولین اجرایی دو تا از بچه های خوب خودمون ساعت ها برای تعمیر و ساخت پل های ماکارونی زحمت کشیده بودند.تا صبح بیدار بودند. کارهای ارائه همایش(ریاضی) کارهای غرفه و کارهای مسابقه رو انجام داده بودند.
امروز مثل اینکه یک قرص ضد حساسیت زده بودند!چون تا وقتی که بیشتر از ۲ گروه نیومده بودند نگیریدند!(گیر نداده بودند.)ولی دوباره سنسوراشون فعال شد و اژدهای سه سر نطقید(فرمودند):
-مسابقه به داوری شما و اصلا به حضور مسولین اجرایی نیاز نداره!برید بالا برین ببینم.فقط می خوان از کلاساشون بزنن.
بچه ها هم با ناراحتی اومدن سر کلاس و اینجا بود که بغزشون ترکید.
در اینجا بود که عده ایمون رفتیم همایش.
اما خبراشو بهمون دادند:
بچه ها بعد از اینکه اعصابشون خرد شد ...
(با عصبانیت پاها را بر زمین می کوبند و پل در دست جلو می روند.به خط مقدم که نزدیک میشن...)
-خانم نقش سوم قسمت قبل: پل هارو اونجوری نیار . مراقب باش می شکنند...
پلها می شکنه!آره!(در این لحظه با خشانت (خشونت)بسیار پلهارو به طرف میز داوران و ... پرت می کنند و پلها جیرینگ جیرینگ(چون روشون زحمت کشیده بودند به کریستال تشبیهیدم(تشبیه کردم)) ریز ریز میشه و رو زمین مریزه.وقتی این حرکت انجام میشه پسرها می گرخن(می ترسندو متعجب میشن )و همه چند قدم می رن عقب با دهان های باز!)
-این چه کاری بود...
- خونمونو به جوش آوردین .بعد از این همه زحمت قشنگ ازمون تشکر کردین...
بعد محل رو ترک کردند سر وقت نمایشگاه رفتند و غرفشونو به علاوه غرفه های بغلی داغون کردند و به کلاس رفتند.در همین موقع خانم... به دالان اژدهای سه سر میره.زنگ تفریح می خوره و بچس میان پایین که اژدها می بینتشون و غرش کنان :
می تونید یکی یکی نوبتی برین سر داوری. با وجود اون همه پسر زشته دیگه...!
-(یک دختر عیبی نداره ولی اگه دو تا بشیم زشته .هه...)حالا دیگه...واقعا که...
و با سر بلندی از جدال با اژدهای سه سر به پیروزی به جمع فرشتگان می پیوندن.![]()
قسمت دوم- قسمت دوم : همایش شیمی ۱۶/۲/۸۹
این پست مجددا ویرایش خواهد شد.
قسمت دوم - قسمت سوم: نمایشگاه۱۶/۲/۸۹
شاد و شنگول ساعت ۴ خونه رو به مقصد نمایشگاه ترک کردم.
-اژدهای سه سر:تو دیروز همه ی کلاسها تو دو در کردی پس بدو و برو شلنگ آب و وردار بیار این جلوهارو آبپاشی کن!
(وظیفه جدید مسول اجرایی)
می آبیدم(زمین را آبپاشی می کردم تا وقتی باد میاد خاک نیاد!) که بارون شروع شد.می تونم بگه که انقدر خوشحال شدم که انگار مدرسه خراب شده!بارون اومدو اومدو اومد که ساعت ۶ نمایشگاه رو جمع کردند.
اما چه اتفاقاتی که نیفتاد؟! بندگان خدا به علاوه فرشتگان (ما ها!) خیس شدیم و یخ زدیم.
بسیاری از غرفه ها وسایلشونو جمع کردند و حاضر به حضور در بازدید عمومی نشدند.این هم به علت حسن برخورد مسولین با فرشتگان(ما ها)بود.مثل غرفه های فیزیک سازه ها و ...
من تفلک شده بودم منکرات و خودتون می فهمین چی میگم.البته این به نفع بچس بود.خودتون قضاوت کنید بهتر بود من تذکر بدم یا اژدهای سه سر قورتشون بده؟
در قسمت اول گفتم مسولینمون نسبت به پسرا حساسیت دارندو کهیر می زنند. امروزم از اونروزا بود.هر پسری که وارد شد به ترتیب به موارد زیر گیر دادند و پرت کردنش بیرون (با بی احترامی):مدل مو . مدل لباس. مدل ایستادن در نمایشگاه. مدل راه رفتن. زیاد واستادن سر غرفه(بیشتر از ۳۰ثانیه!)و...با عرض پوزش از همه ی بازدیدکنندگان.
بازدیدکنندگان زیر سقف غرفه ها پناه نگیرید!هر کی رفت زیر سقف غرفه یا کنار غرفه واستاد به علت وزش شدید باد تمام آبی که روی سقف بود بر سرش ریخت و همچون موش آب کشیده تعجبیده(تعجب کرده و سر جاش خشکش زده)خودش رو جمع و جور کرد و سریع نمایشگاه را ترک نمود.
این سریال ادامه دارد...منتظر باشید...فردا یا پس فردا بعد امتحان هندسه ...
تراژدی غمناک کلاس ما!
نویسندگان محترم:
بدون اجازه مطالب همدیگرو ویرایش نکنید...!؟
با تشکر...
تراژدی غمناک کلاس ما!
سلام. بعد از یک مدت خیلی خیلی طولانی امروز خواستم 1 پست جدید بذارم. از خاطرات این چند روز اخیر. این قضایا یک سریال طولانی هستند که بنده با تلخیص و تصرف به بیان آنها پرداخته ام!
قسمت اول- قسمت اول : مسابقه موشک های آبی 89/2/15
بعد از کلی زحمت و تلاش و ... بالاخره روز مسابقه فرا رسید:
بچه ها خوشحال از نتیجه کار و آماده شدن به موقع تدارکات , کارت در گردن , منتظر ورود شرکت کنندگان اعم از تمامی مدارس دخترانه و پسرانه خاص در پست های خود منظم ایستاده و البته نشسته هم بودند!
گروه های اول و دوم که وارد شدند (از اونجایی که تا کلمه ی پسر میاد مسئولینمون کهیر می زنند) یهویی تمام انتظامات و برخی دیگر از بچه های کادر اجرایی (برو بچس خودمون) رو با یه حرکت اکشن پرت کردند در سالن و پس از آن به سر کلاس هدایتوندنشون! و منطقشون این بود که اصلا انتظامات لازم نی ...!!!
بروبچس هم که اعصاب نداشتن کارت ها رو در آوردن و گفتن بدین به مدیر عزیز محترم و متمدنمون بندازه تو گردنش. (از اونجایی که باد میومد و شاخه می جنبید ایشون کارت های رنگی + داور بودن رو خیلی دوست داشتند و لذت می بردند !)
در اینجا بود که آه و خاک و غبار خستگی و از اینجور چیزا دست به دست هم دادند, مثل دیواری خودشونو رو سر بچس خراب کردند و در آنجا بود که مجبور بودند 4ساعت ریاضی و 2 ساعت دین و زندگی یا جغرافی (دقیق نمی دونم . چون اونروزو کلا دودر کردم !) تحمل کنند.
اما نمی دونم چی شد که با صدا در اومدن زنگ تفریح باز یهویی از بچه ها درخواست شد که در جایگاه خویش بستقررند (بیایند و مستقر شوند). بعد مشخص شد که بچس رو جهت کنترل بازرسی و متوقف کردن دانش آموزان مرکز خبریده بودند !
مسابقه تا ساعت 2 بعد از ظهر طول کشید. اما آقایون تا ساعت های 5/12 محل را ترکیده بودند. (محل را ترک کرده و رکوردها رو ترکونده بودند! ) با توجه به اینکه همه کارارو ما کردیم و مسئولین حتی تا اون موقع هیچ چی از این مسابقه نمی دونستند, وقتی بالا دستیاشون بهشون گفتن چه کار باحالی کردین, گفتند: ما اینیم دیگه !
و باز همه چی به نام مدیریت تموم شد و از بچه ها به غیر از "چیچک" یک تشکر خشگ و خالی هم نکردند!
با تشکر از بچه ها و همه ی شرکت کننده ها(واسه اینکه مسابقه با شرکت کننده هاشه که مسابقست) !
قسمت اول -قسمت دوم:گیر دادن به من و بچس نمایشگاه
گفتم که آقایون از ساعت ۱۲تا۵/۱۲ مرکزو ترک کردند.خبببب.....در اینجا بود که چشمشون به بساط نمایشگاه و البته بنده که در شرف ایشون (اژدهای سه سر)وایساده بودم افتاد.
-اینا دارند چی کار می کنند؟!!!
-خب دارند نمایشگاهی رو که دیروز چیدن باد برد بازسازی می کنند...
-یعنی از ۷تا۵/۱۲ تموم نشده!؟نگاه کن دارند بازی می کنند...(اشاره به بچه هایی که مسابقه دارت می دادند.)الو خانم"پاچه خوار" خانم ... و ...که با گوشیهاشون قهرند .بیاین پایین بچه ها رو جمع کنین.
خب تو اینجا چیکار میکنی؟!
-خب من متاسفانه مسول اجرایی نمایشگاه و جز شرکت کنندهام...
-تو الان یه مثال بارز از الافی و ...
(بله اینکه واضحه!)
-خانم... ! "پارازیت " این جا چیکارست.
(در اینجا نقش سومی هم اضاف شد و)
-کارهای اجرایی که تموم شده کاری نداره دیگه
(در این لحظه بود که دوست داشتم بزنم لهشون کنم)بعد از اون دوباره تموم بچه ها بازجویی شدند:
کدومتون واسه موشکین.ما.کدمتون واسه سازه این.ما.کدومتون واسه همایش شیمیین.ما.کدومتون واسه نمایشگاهین.ما.کدومتون همایش رضاصادقیین.ما.کدومتونپایا ریاضیین شیمیین فیزیکین.همش ما. شماها کی درس می خونین(عوض اینکه بگن چه بچه های فعال خوبیین)شما چقدر الافین وشماوشماوشما
به هر حال تهش هممونو فرستادن کلاس و دریغ از تشکر(در امید بسی نا امیدی است!)
خب برنده هارو هم خیلی قشنگ اعلام کردند.در کمال ناباوری گروه ها رو طوری اعلامیدن که حق بچه های شهیدبهشتی لهید!با عرض پوزش از تمامی شرکت کنندگان...
قسمت دوم : فردا همین موقع ها یا بعد مدرسه کلن هر وقت وقتیدم!(وقت داشتم)
ادامه "ماه دختر پریان است"
بال می زد ومی رفت بالا وبالاتر. ناله ای شنید. کبوتری نمی توانست اوج بگیرد ودر کنج گذر لحظه ها غمگین افتاده بود.کبوتری با بال های شکسته او نیز از خدا پرهای سپیدش را می خواست ،از خدا می خواست دیدار دوباره ی فرزندانش را.دخترک به پرهای خود نگاهی انداخت وگفت : بگیر، این ها از تو. کبوتربا شادمانی پرهای سپیدش را گشود.مثل روز اول وحتی زیباتر شده بود.محو بخشش ومهربانی دختر!
پیاده به راه افتاد.کاری که تجربه ی چندانی در آن نداشت. زخم ها و خارهای آزاردهنده همراه او بودند. ناله ی سردعقابی از دور دست به گوش می رسیدوفریاد گرفته اش هم چون خنجری قلب پری را آزار می داد. گوش هایش را گرفت ،اما نه ؛ و در جست وجوی همین صدا بود که بالاخره عقاب را دید.
پرسید تورا چه شده ، که این گونه ناله می کنی ؟در این لانه بر فراز دشت ایستاده و اوج نمی گیری ، بال نمی گشایی . تورا چه شده که این گونه همه را غمگین کرده ای؟
عقاب از سر درد با ناله گفت : ای یاس سپید ، دختر زیبای احساس،به چشم هایم نگاه کن ،چندی پیش طوفان حادثه ای آن ها را از من گرفت و این گونه مرا بر جای نشاند... . اشک ها ی دخترک سرازیر شد ؛آن روز تمام پریان در دل برای پری ما گریه کردند . دخترک دست بر چشم هایش گذاشت،روی به آسمان کرد وگفت: بلند شو که غم عقاب بی پرواز از این نابینایی سخت تر است.عقاب پلک زد، دوباره ودوباره وبه خاطر دیدن دوباره ی آسمان اشک در چشمان زیبایش حلقه زد. عقاب بیشتر دید بیشتروبیشتر.دخترک گفت: کمکم می کنی، هنوز عادتم نشده که با دل وپای پیاده راه طی کنم ! عقاب دربهت وحیرت فروماند ، آوازی سرداد ودست دخترراگرفت ، به آسمان رفتن
شب بود وسکوت سرد ستارگان.یاس سپید قصه ی ما،رو به عقاب کرد و گفت: می دانی، قبل از آمدن ،همه را به خدا سپرده بودم، می دانستم که لحظاتی چند از بازگشت من باقی نمانده. از پر کشیدن روح من،دل کندن از دیدن این همه زیبایی ها و پرواز در این فضای لایتناهی.اما اکنون سال ها می توانم با چشمان تو ببینم و با پرهای کبوتر پرواز کنم.می گفتند ومی گفتند؛عقاب خسته دست دخترک را گرفت وبر روی شاخه ی درختی نشاند تا کمی خستگی راه برروی شاخساراز تن به درکنند. ناله ی مرغ دیگری به گوش رسید.گریه ی مرغان، آسمان را گرفته بود . احساس زیبایش نگاه سنگین جغد ی را حس کرد ، گامی تا مرگ فاصله نداشت.این بار دخترک بدون هیچ درنگی ، دست بر روی قلبش گذاشت؛ منظم ، آسمانی وبا عشق می تپید . دخترک، یاس سپید ،جاودانه ترین پری ، این بار زندگی ،قلبش را هدیه داده بود واین صدا، صدای قلب اوست که شب هایمان را فرا گرفته است، صدای کوکوی جغد شب،پیر دانا، که با عشق به یک زندگی
دوباره ترانه ای را به ترنم نشسته. بدن سرد دخترک روی شاخه ی درخت باقی مانده بود ؛ عقاب کوره ی خاموش وجود او را برداشت وبه آسمان برد واین ماه، که من و شما می بینیم همان یاس سپید دختر پریان است که با گرد سحر آمیز نگاهش، هنوز احساس زیبایی را به زمینیان هدیه می دهد. واین چنین احساس زیبا اورا در میان پریان جاودانه کرد.
این داستان هیچ گاه به پایان نمی رسد ! چرا که عقاب ها هنوز می بینند ، کبوتر ها پرواز می کنند وجغد ها کوکو؛ و داستان دختر پریان را سینه به سینه بازگو می کنند.
دختر پریان ماه شد ،اما ما چه ؟ مایی که هنوز در هجی کردن واژه ی عشق درمانده ایم ! چگونه می توانیم بگوییم نگاه مرطوب باران را بر روی برگ سبز درختا ن درک کنیم ؛ وقتی که زیبایی هدیه کردن نفس را نمی فهمیم ! پس بیاییم هم چون باران وپری مهربان ، سخاوت را ، ایثار را و احیا کردن را بیاموزیم ... .
تموم شد.بازم ممنون که حوصله کردین و اینو خوندین.اگر خوبه یا بده بگین چیکار کنم!
(موضوعشم راجع به اهدای عضوه)
اولین سلام از پارازیت
فعلن اینو داشته باشید تا بعد...![]()
به نام خدا
ماه ، دختر پریان است
صدای کوکوی جغد شب، این پیر دانا، را می شنوید؟ نگاه عقاب ،نگاه عقاب را می بینید؟ پرسپید کبوتررا چه؟داستان دختر پریان را شنیده اید؟ دختر زیبای احساس،که ظرافت بال هایش را همه تحسین می کردندوبرق چشمانش همه را امید می داد؟
پس گوش کنید:
روزی بود و روزگاری.آسمان بود وپرواز حوریان. حوریانی که بال هایشان را برای عروج یک پری زیبا باز کرده بودند وچشم به راهش بودند و بر روی زمین ، پری کوچک پایش را در آب فرو برد؛ زانو زد، به تصویرشناورش به روی آب نگریست ولحظه ای نجوای حوریان را به یاد آورد.
با خود گفت :من نمی خواهم نمانده بروم ، من می خواهم بمانم تا ابد ؛ و تصویر روی آب را به هم زد و بلند شد . بال هایش را گشود ،همه را از نظر گذراند... . مادر، پدر، یاس ها واقاقی ها را ، اوج پرواز قاصدک ها را… دخترک پرید .از آن پس نور چشمانش خواب سپید مادر شد...
خب.بقیش واسه بعد الان خیلی کار دارم.راستی اینو خودم نوشتم
اگر قشنگه یا زشته لطف کنید مرا راهنمایی نماییییییییییید.ممنون