ادامه "ماه دختر پریان است"
بال می زد ومی رفت بالا وبالاتر. ناله ای شنید. کبوتری نمی توانست اوج بگیرد ودر کنج گذر لحظه ها غمگین افتاده بود.کبوتری با بال های شکسته او نیز از خدا پرهای سپیدش را می خواست ،از خدا می خواست دیدار دوباره ی فرزندانش را.دخترک به پرهای خود نگاهی انداخت وگفت : بگیر، این ها از تو. کبوتربا شادمانی پرهای سپیدش را گشود.مثل روز اول وحتی زیباتر شده بود.محو بخشش ومهربانی دختر!
پیاده به راه افتاد.کاری که تجربه ی چندانی در آن نداشت. زخم ها و خارهای آزاردهنده همراه او بودند. ناله ی سردعقابی از دور دست به گوش می رسیدوفریاد گرفته اش هم چون خنجری قلب پری را آزار می داد. گوش هایش را گرفت ،اما نه ؛ و در جست وجوی همین صدا بود که بالاخره عقاب را دید.
پرسید تورا چه شده ، که این گونه ناله می کنی ؟در این لانه بر فراز دشت ایستاده و اوج نمی گیری ، بال نمی گشایی . تورا چه شده که این گونه همه را غمگین کرده ای؟
عقاب از سر درد با ناله گفت : ای یاس سپید ، دختر زیبای احساس،به چشم هایم نگاه کن ،چندی پیش طوفان حادثه ای آن ها را از من گرفت و این گونه مرا بر جای نشاند... . اشک ها ی دخترک سرازیر شد ؛آن روز تمام پریان در دل برای پری ما گریه کردند . دخترک دست بر چشم هایش گذاشت،روی به آسمان کرد وگفت: بلند شو که غم عقاب بی پرواز از این نابینایی سخت تر است.عقاب پلک زد، دوباره ودوباره وبه خاطر دیدن دوباره ی آسمان اشک در چشمان زیبایش حلقه زد. عقاب بیشتر دید بیشتروبیشتر.دخترک گفت: کمکم می کنی، هنوز عادتم نشده که با دل وپای پیاده راه طی کنم ! عقاب دربهت وحیرت فروماند ، آوازی سرداد ودست دخترراگرفت ، به آسمان رفتن
شب بود وسکوت سرد ستارگان.یاس سپید قصه ی ما،رو به عقاب کرد و گفت: می دانی، قبل از آمدن ،همه را به خدا سپرده بودم، می دانستم که لحظاتی چند از بازگشت من باقی نمانده. از پر کشیدن روح من،دل کندن از دیدن این همه زیبایی ها و پرواز در این فضای لایتناهی.اما اکنون سال ها می توانم با چشمان تو ببینم و با پرهای کبوتر پرواز کنم.می گفتند ومی گفتند؛عقاب خسته دست دخترک را گرفت وبر روی شاخه ی درختی نشاند تا کمی خستگی راه برروی شاخساراز تن به درکنند. ناله ی مرغ دیگری به گوش رسید.گریه ی مرغان، آسمان را گرفته بود . احساس زیبایش نگاه سنگین جغد ی را حس کرد ، گامی تا مرگ فاصله نداشت.این بار دخترک بدون هیچ درنگی ، دست بر روی قلبش گذاشت؛ منظم ، آسمانی وبا عشق می تپید . دخترک، یاس سپید ،جاودانه ترین پری ، این بار زندگی ،قلبش را هدیه داده بود واین صدا، صدای قلب اوست که شب هایمان را فرا گرفته است، صدای کوکوی جغد شب،پیر دانا، که با عشق به یک زندگی
دوباره ترانه ای را به ترنم نشسته. بدن سرد دخترک روی شاخه ی درخت باقی مانده بود ؛ عقاب کوره ی خاموش وجود او را برداشت وبه آسمان برد واین ماه، که من و شما می بینیم همان یاس سپید دختر پریان است که با گرد سحر آمیز نگاهش، هنوز احساس زیبایی را به زمینیان هدیه می دهد. واین چنین احساس زیبا اورا در میان پریان جاودانه کرد.
این داستان هیچ گاه به پایان نمی رسد ! چرا که عقاب ها هنوز می بینند ، کبوتر ها پرواز می کنند وجغد ها کوکو؛ و داستان دختر پریان را سینه به سینه بازگو می کنند.
دختر پریان ماه شد ،اما ما چه ؟ مایی که هنوز در هجی کردن واژه ی عشق درمانده ایم ! چگونه می توانیم بگوییم نگاه مرطوب باران را بر روی برگ سبز درختا ن درک کنیم ؛ وقتی که زیبایی هدیه کردن نفس را نمی فهمیم ! پس بیاییم هم چون باران وپری مهربان ، سخاوت را ، ایثار را و احیا کردن را بیاموزیم ... .
تموم شد.بازم ممنون که حوصله کردین و اینو خوندین.اگر خوبه یا بده بگین چیکار کنم!
(موضوعشم راجع به اهدای عضوه)