دوباره از اول!....ما میتونیم

سلام بروبکس خودمون...

خیلی وقت بود که نبودم،بالاخره سر آدم شلوغ میشه دیگه...

بگذریم!

با حرف ماموت موافقم خراب کردین بچه ها!ولی با کنار کشیدن هیچ کاری درس نمیشه!

روزی که اومدیم و یه وب زدیم قرار بود هیش کی نتونه خرابش کنه،ولی بالاخره توی هرجایی آدمایی پیدا میشن که نمیتونن رابطه خوب بقیه رو ببینن...وتو وب مام همچین کمم نبودن...

از همون اول معلوم بود که فقط و فقط تنها قصدشون اینه که رابطمونو خراب کنن،که بچه ها رو بندازن به جون هم...

و متاسفانه باید بگم موفقم شدن و دلیل این که میبینین دیگه زیاد نمیان واسه این که مطمئن شدن که موفق شدن!

همین جا ازتون خواهش میکنم هر اتفاقی که افتادو فراموش کنین و بیاین دوباره از صفر شروع کنیم!

خودمون میتونیم کاری بکنیم که همه چی مثه اولش بشه و نذاریم یک عده کله خر() دوباره خرابش کنن!

پس نذارین که ...

چون بعد چند وقت می فهمیم که چه اشتباهی کردیمو این روزارو از دست دادیم! دوستیمون چیزی نیس که همون عده کله خر بتونن بهمش بزنن!

به همه روزامون با میگو در میدان جنگ و اصل پرد طائولی و تخم مرغ شترمرغ و خیلی اغراق آمیز و ... و از همه مهمتر سلطان قلب ها فک کنین و ....

همه اهالی جنبش تریکودینا دوباره از اول!

ای کاش...

سلام برو بچز خودمون!خیلی وقت بود که نبودم!سسسسسسسسسسسسسسسسسلام! HHHHHHHHHHHHHHEEEEELLLLOOOO! . . . ای کاش به زمانی بر می گشتم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود!

مواظب باشیم!

خیلی مواظب باشیم که چشمامونو به روی حقیقت نبندبم!گاهی وقتا قلب هایی برای ما می تپه...اما ما بی خبریم!

و به اشتباه...قلب های ما برای دیگران می تپد!

عشق به وسعت یک دریاس!گاهی طوفانی میشه...گاهی زیبا! و گاهی هراس انگیز...ولی همه اینها فقط ظاهری از دریا برای خودنمایی است...دریا در باطن زیباست  و دوست داشتنی!!!

عشق مثل یک جاده پر پیچ و خم است...همه ما به زیبایی ابتدای جاده بسنده می کنیم مبادا تنگه های جاده ما را از زیبایی محروم کند...بی خبر از آنکه پشت این تنگه ها منظره هاییس که رویی تازه از طبیعت را به ما نشان میدهد!

عبور از تنگه ها شاید سخت باشد و طاقت فرسا...شاید همراه با زخم باشد...اما از پس آن مناظری است که التیام بخش قلب های ماس!!!

زندگی محل محک زدن شجاعت است...اگر از چیزی نترسیم ما عاشق واقعی هستیم!

 نه عاشق شدن ساده است و نه تلاش برای نگه داری آن!اما نگهداری و اثبات آن مهم تر است!همه تلاشمان را برای اثباتش بکنیم!

 

سری داستان های ماهواره امید!!!!

سلام به همگی!سلام پابرهنه جون! مرسی بابت اسما!

و اما داستان...

اولین پیام رسیده از ماهواره امید: زهمین گرد است.

دومین پیام از ماهواره امید: خورشید بدور زمین میچرخد

سومین پیام گزارش شده از امید: ….. در ماه نیست

چهارمین خبر از ماهواره امید من خسته شدم دارم بر میگردم

پنجمین پیام از ماهواره امید دریافت شد: من باید اینجا چیکار کنم؟

ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم.!

هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: مقداری آب بر روی کره زمین مشاهده میشود،احتمال وجود حیات است

هشتمین پیام ماهواره امید به زمین: بنزینم تموم شده کارت سوخت بفرستید

نهمین پیام ماهواره امید: جون مادرتون اینقدر مسخرم نکنید

دهمین پیام ماهواره امید : دارم سقوط میکنم، زیر پامو خالی کنین

یازدهمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل تف کردم!

دوازدهمین پیام ماهواره امید، بازی ایران و کره یک یک شد.

سیزدهمین پیغام رسیده از موشک امید : هیچ چیز قابل مشاهده نیست !!!!! به دلیل نور زیادی که از مرقد… می آید کور شدیم
.
.
هجدهمین خبر رسیده از ماهواره امید: اینجا تاریکه من میترسم

به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعایت کنند

ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها ، سرعت غیر مجاز و مسافر کشی بازداشت شد.

در پی پرتاب موفقیت آمیز ماهواره امید و دستیابی ایران به تکنولوژی فضایی ، نام کهکشان راه شیری به بزرگراه شیخ فضل الله نوری تغییر یافت

پس از قرار گرفتن امید در فضا به ناهید و زهره اخطار داده شد حجاب خود را رعایت کنند

لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط نا مشروع بین بهرام و زهره خبر داد

ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد
بنا بر خبر پرتاب ماهواره ی امید، نیروی انتظامی اعلام کرد: بزودی برای کنترل روابط میان امید و زهره یک فروند سفینه ی گشت ارشاد به فضا خواهیم فرستاد

ماهواره امید از مدارخارج شده است وفقط به دور سیاره زهره می چرخد واین پیام هارا ارسال میکند؛الهی دورت بگردم،جیگر چند سالته؟

من همچنان خودمم!همون ماجوج خودمون!گاهی تغییرات لازمه!

قهرم قهرای قدیم!!!

 قهر،قهر،قهر تا روز قیامت

بعد از اون همه مدت قهر سلطان قلب ها،و مواجه شدن با بی اعتنایی از طرف ما،متعقبا ایشان سوسک شده!ولی کمی تا قسمتی ابری ایشان همچنان بر قلب های ما پادشاهی می کنند.

امروز به علت همایش ما فقط نیم ساعت زنگ زیست داشتیم و این موضوع به طور وحشتناکی موجب خوشحالی ما گردید!

5دقیقه بود که زنگ تفریح به پایان رسیده بود و بچه ها به طور کاملا ولو در کلاس رفت و آمد می کردند!بی خبر از آن که سلطان قلب ها چه کابوسی برای ما دیدند.

اما بنا به پیش بینی هایی که بنده کرده بودم اعلام کردم که در نیم ساعت آینده یک جبهه هوای سرد ساحل قلب های ما را فرا خواهد گرفت و همچنین پیش بینی میشود این طوفان خسارات سنگینی همانند مستمر 10،رفتن به هوا خوری برای مدت نامعلوم،و از این قبیل موارد در بر خواهد داشت!!!

قیییییییییییییییییییییییژژژژ...سلطان قلب ها وارد می شوند...

بعد از مدتی سلطان افتخار می دهند و کمی ساحل قلب های ما را آفتابی می کنند.

*خوب بچه ها سوالی ندارین؟

.

.

.   (سکوت مطلق بر فضای کلاس حاکم است...)

بلاخره سکوت شکسته شد و حدود 5-6 دقیقه با پاسخگویی به سوالات بچه ها گذشت!

*بچه ها ساعت 10می خواین برین همایش!

بچه ها با نیش های تا بنا گوش باز و چشمانی که از اشک شوق پر شده یک صدا می گویند:

-بببببببببببببببببببله!

*همتون می رین؟

-ببببببببببله!

*پس خوب بلدین کلاس ها رو لغو کنین!مقاله میدین تا...

-نه خانوم،اجباری بوده!5نمره داشت برای مستمر!

ناگهان سلطان قلب ها ساکت شده و قیافه ایشان بیانگر نقشه ایست که هیچ کس خبر ندارد الا احسان خواجه امیری!(تلمیح به بیت "چیزی نگفتی اما یک چیزایی فهمیدم    با یک سوال شروع کن جوابتو من می دم!")

*برگه بذارین!

-ما که با شما قهریم!شما خودتون گفتین : "قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!"

*سوال اول...

یک امتحان 10 سوالی که بعد از دیدن سوال ها قیافه همه ای جور شد...

...

*وقت تمومه!برگه ها رو جمع کنین!

-خانوم برگه ها و نمی دین خودمون صحیح کنیم؟

*نه خیر!

جواب بعدی  همانند پتکی بود که بر سر ما کوبیده شد!

*این برگه 5نمره برای مستمر داره!حالا بفرمایین همایش!

در آخر سلطان قلب ها نشسته،و به قیافه ما که حاکی از جلیز بیلیز کردن ما،همانند اسپند روی آتیش بود می نگریستند و می خندیدند!

این بار ما بودیم که به چیزی شبیه 1000برار کوچکتر از سوسک تبدیل شده و نیاز به جمع کردن ما با کاردک بود!

در انتها خودم،خودم را به عنوان پیش گوی برتر قرن 21 معرفی کردم!

 

معرفی یک دوست تازه!

سلام برو بچ خودمن!

امروز اومدم به سفارش دوست گلم سارا لینکش کنم!!!!

حتما به دوست جدیدم سر بزنین!جون می ده واسه این که روزایی که بعدش سلطان قلب ها با هامون قهر می کنه،بشه یک کوه نمک...یا...سوژه واسه خندیدن...یا...فرصتی برای دور هم بودن!

...سایت تفریحی توپ جوکینگ!!!

اینم واسه دوست گلم سارا!

آرزو بر جوانان عیب است!!!

یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم می زد، و زیر لب دعایی راهم زمزمه میکرد . نگاهى به آسمان

آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت:

خدایا ! میشه تنها آرزوى مرا بر آورده کنى؟

ناگاه، ابرى سیاه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت

و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید

که میگفت: چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من؟

مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کریم از تو می خواهم جاده ای بین کالیفرنیا و هاوایی

بسازی تا هر وفت دلم خواست در این جاده رانندگی کنم!! از

جانب خدای متعال ندا آمدکه:

ای بنده ی من! من ترا بخاطر وفاداری ات بسیاردوست

می دارم و می توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هیچ میدانی

انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هیچ میدانی که باید ته

اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ میدانی چقدر آهن و سیمان

و فولاد باید مصرف شود؟ من همه ای اینها را می توانم انجام

بدهم! اما آیا نمی توانی آرزوی دیگری بکنی؟

مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت:

اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم! میشود بمن

بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى

احساس درونى شان چیست؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که

چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟

صدایی از جانب باریتعالى آمد که:

ای بنده من! آن جاده ای را که خواسته ای، دو بانده باشد یا چهار بانده!!؟؟

چرخ و فلک یا...

(م.خ) : *سلام بچه ها!خوبین؟

     ما : - بلههههههههههههههههههههههههههههههه...!!!

.

.

.کمی بعد...

 

*خوب،بریم سراغ درس!خانوم شما از رو بخون تا مام بریم جهت یابی،ببینیم یار در کدامین سوی کره خاکی سیر می کند؟؟؟

- خانوم ببخشید،می شه یک جلسه نقد و بررسی روی این مسئله بدین؟؟؟(با لحنی معصوم و یک جفت چشم عینهو گوسفند که به ایشان زل زده!!!)

*آخی بمیرم برات...تا حالا شهربازی نرفتی!!!اشکال نداره،من پول بهت میدم برو بلیط بخر بیار بده من برم شهر بازی واسط تعریف کنم چه شکلیه!!!

و اما مسئله...نوشته که خانواده حسینی در یک روز تعطیل...

- خانم ببخشید آخه تو یک روز تعطیل چی جوری میشه رفت شهربازی در حالی که جمعیت در حد کنسرو تو دماغ همدیگن؟

*آفرین،سوال خیلی خوبی بود!شما این هفته برو،بعد بیا واس مام تعریف کن!

- رضا و زهرا سوار یک چرخ و فلک به شعاع 20متر می شوند..

*بچه ها میدونین،اینا از اون چرخ و فلک هست که با دست راه می ندازن...

- واقعا؟؟؟!!!

*نه پ(مخفف پس)شوخا!!!

- مسئول چرخ و فلک برای سوار شدن زهرا چرخ و فلک رو 30 درجه به سمت بالا به حرکت در میاره...

*خوب ببینین،یعنی با دست چرخ و فلکو اینجوری می ده بالا...

- می گم خانوم فکر کنم چندتا برادر بسیجی هم اونجا بودن...آخه چرخ و فلک به این عظمتو تکون دادن "گاو نر می خواهد و مرد کهن"

*ممکنه!مگه چرخ و فلک چه قده؟شعاع 20متر...یعنی قطر 40متر...یعنی چندطبقه ساختون؟

- خانوم هرطبقه 3متر و لی شاید خونه یار با بقیه خونه ها فرق داشته باشه!!!

*حالا منو مسخره می کنی؟حیف که زنی...حیف

- نه تو رو خدا،بیام مردم باشم...مثلا مرد بودم چه می کردی؟اووووووووووو...بچه ها این...

 *خوب هر طبقه 3متر!ولی من میدونم خونه یار بلندتره!اون قدی که بتونم توش پرواز کنم!!!

- (ما بین خودمون).بچه ها می گم اوضاع صندوق تعاون چی جوریه؟

_ واسه چی می خوای؟؟؟

- بابا مگه قرار نبود یک تردمیل بخرین واسش؟این بدبخت فکر کرده : 1.یارش برمیگرده با این عظمت هیکل...2.فکر کرده می تونه پرواز کنه!بچه ها،این دیگه از دست رفت فکر میکنه باربی قرن 21!(این جمله تلمیح به کارتون هورتون وختی که می خواد از رو پل چوبی رد بشه داره!!!خدا بخیر کنه..)

*بگذریم...هر طبقه 3متر،پس مدرسه شما که 3طبقه می شه...20متر...2تا 20تا می شه 60 متر...

درسته...بچه ها این است عظمت چرخ و فلک ملی!بچه ها می دونین این از اون چرخ و فلک هاس که با موتور کار می کنه و من از شماها تعجب می کنم که می گین اینا با دست کار می کنه...

- ولی خانوم شما خودتون...

*من چی؟؟؟ها چیه؟چیه؟ کم آوردی جواب بده...جواب بده...

- (ما دوبار بین خودمون)ولش کنین بچه ها!این الان منتظر یاره!اعصاب مصاب نداره یکی یکیمونو سوار چرخ و فلک می کنه بعد شروع می کنه به چرخوندنش اون وقت براساس نیروی گریز از مرکز همه می ریم آن جا که عرب نی انداخت!!!

 

 

 

چه خوشگل و مهربون شدی امروز!

سامولیکم!بنده که خیلی خوفم امیدوارم شمام خوف خوف باشین!

روان شناسی مانتوی موکوزی سلطان قلب ها…؟!

  مانتو ی مورد بحث ترکیبی از قهوه ای کمرنگ و پررنگ می باشد که سراسر آن را یک سری  مربع های قهوه ای فرا گرفته که در بین ما معروف به مانتوی موکوزیه!البت در نگاه اول آدم یاد پلنگ می یفته!

خدایا از این پلنگ ها نصیب همه بگردان........آمین!

به طور فاجعه و تعجب برانگیزی مهربون و دوست داشتنی میشه!طوری که آدم خودش باورش نمی شه وهمه ی شاگردا رو می بینی که کف از دهانشان جاری است...

از اول ساعت به سوال ها با حوصله و شوخی جواب می ده،و همراه با خاطراتی ما رو بسی خوشحال می کنه!

ولی در هر صورت امتحان گرفته می شه  تا همچنان فراموش نشه که او سلطان قلب هاست!!!

ولی از اون عجیب تر اینه که بنده به طور باور نکردنی  تبدیل به یک مدل انسانی شده تا بروبچز کلاس متوجه موضوع بشن واین جانب ماجوح بودم که نزدیک بود از ترس ... قیافه ام این گونه شود!

در هر صورت ما دانش آموزان جنبش تریکودینا آرزومندیم ایشان همیشه با این مانتو به سر کلاس بیایند!

 

*جنبش تریکودینا یک جنبش کاملا ضد ریاضی بوده و توضیح اون رو به بعد موکول می کنیم!

 

اینجانب ماجوج کوچیک همه ی شمام هستیم!تا بعد بای بای...

راستی اگه سوال ،پیشنهاد و یا اشکالی در مورد لینکی که گذاشتم دارین در خدمتم!

...؟؟؟!!!

سلام بچه ها!خوفین دیگه؟   ولی فک نکنم،آخه فردا .... داریم!

بگذریم!یک لینک می دم برین بازی کنین،حالشو ببرین!http://saeedmotaghi.persingig.com/game/12.html

در مورد نحوه بازی خودتون تلاش کنین بفهمین دیگه!        و اما شرایط :

۱.سن شما باید بالای ۱۲ سال باشه!

۲.احتمالا بیماری قلبی یا از این جور چیزا نداشته باشین!

۳.به بازی زیاد حساسیت نداشته باشین!

۴.صدای اسپیکرتون تا ته بلند باشه!

تمام حواستون به مسیر لوله ها باشه!

فعلا تا بعد بای بای!

 

سلامنلیکم

سلام بچه ها!خوفین؟امروز یک روز به یاد موندنی بود!البت واس ما و یک سری بچه های منگل که دور هم جمع شدیم که چی بشه خودمونم نمی دونیم!

ولی فقط می خواستم امروز با دستای خودم خانومه دماغ(حتما می شناسینش)رو با دستام خفه کنم!

حلا بگذریم!یک دانه داستان می ذارم ،بخونین و نظر بدین لطفا!مخلصیم!ببخشین این شکلکا وا نمی شد ،نتونستم حسمو به خوبی منتقل کنم!

در هر حال ما چاکریم!

                                           نان

 

مادرش در تب می سوخت.حتی یک پنی هم برای خرید دارو یاحتی برای خریدن تکه ای نان در خانه پیدا نمی شد.

دخترک برای به دست آوردن نان در خیابان ها خودش را به آب وآتیش    

می زد.دیگر جایی نمانده بود که او نگشته باشد.

بارن شدیدی شروع به باریدن کرد.خیابان ها تاریک بود،مه همه جارا فرا گرفته بود.

به زور می شد در آن هوای تاریک حتی جلوی پایت را ببینی.ولی او هم چنان در جستو بود.

صدای تصادف شدید جمعیت زیادی از مردم رابه طرف خود جذب کرد.دختر بچه ای با تکه نانی در دست، وسط خیابان افتاده بود.راننده با سرعت دخترک را در ماشین گذاشت و به بیمارستان برد.

تکه نان وسط خیابان افتاده بود،دخترک روی تخت بیمارستان بی هوش بود و مادر از شدت تب هرلحظه تحلیل رفتن خود را احساس می کرد.

نزدیکی های صیح بود،رفتگر آرام آرام با جاروی خود به نان نزدیک تر می شد،

دخترک کم کم در حال به هوش آمدن و مادر...

رفتگر نان را در کیسه زباله انداخت،دخترک با چشمانی نابینا به هوش آمد و مادر در انتظار دیدن دختر چشم هایش را برای همیشه بست.