هنوز روزی رو که به بچه ها پیشنهاد دادم بیاین یه وبلاگ واسه کلاسمون بزنیم رو یادمه...

خیلیا قبول کردن و شروع کردن به صحبت که
آره..
این کارش با من و فلان کارش به عهده من و ...
قبول دارم که در شروع وبلاگ همکاری داشتیم ولی بعد از یه مدتی به علت این که آدرس وبلاگمون توسط... بین یه سری آدم ... پخش شد و عده ای از بچه ها بینشون یه کوچولو شکرآب شد
به هر حال هر واقعه ای فراز و نشیب داره و این خود آدم هست که باید تحمل کنه...
من از اول این وبلاگ گفتم نمی بندمش الانم همینطور... ولی شاید واسه تموم کردن همه ی خاطرات یه روزی بستمش.
من خودم به عنوان مدیر وبلاگ سعی کردم که بچه ها رو دور هم جمع کنم ولی خوب به علت بعضی دلایل
هرکس  به بهانه ای کنار کشید.
بازم خوشحالم که بعد از یک سال و 3 ماه هنوز دارم واسه این وبلاگ می نویسم.
ولی چون بعضی اوقات فکرمو درگیر می کنه و  منم مشغله زیادی دارم به صلاح هست که یکم درگیری ذهنیمو کمتر کنم.پس فعلا، حالا معلوم نیست تا کی،واسه وبلاگ نمی نویسم.
و اگه عمری باقی بود و بچه ها دور هم جمع شدن و خواستن شروع کنن دوباره میام و می نویسم  که البته به خاطر این که سال آینده کنکور داریم احتمالش خیلی ضعیفه که تا  قبل کنکور 91 برگردم.
خلاصه...
اینم از ماجرای بچه هایی که حالا سال سومی شدن 
امیدوارم که هرکس به اون چیزی که شایستگیشو داره برسه...
برام دعا کنین که دانشگاهم همون چیزی بشه که میخوام
با آرزوی سربلندی ایران
خدانگهدار...