می تونیم مجنون و پسری فشن طرفای تجریش و لیلیم یه دختر طرفای میدون کارگر در نظر بگیریم...

یه روز مجنون حوصله اش سر میره و پا میشه شال و کلاه می کنه که بره با

سانتافه اش یه دوری بزنه...

لیلی امروز قراره بره دنبال کار و لباساشو می پوشه و میره ایستگاه اتوبوس...

در حالی که داره از سرما سگ لرز می زنه مجنون با سانتافه اش به طور خیلی اتفاقی رد میشه...

لیلی که از زشتی کم نداشته ولی یه چی بالاتر از لوک خوش شانس بوده و به این دلیل مجنون ازش خوش میاد و به قول معروف دل می رود ز دستش...

مجنون یه کاغذ در میاره و شمارشو می نویسه بعد یه ترمز جلو پای لیلی می زنه و شیشه شو می کشه پایین ...

لیلی مات و مبهوت نگاش می کنه که از بخت بدش اتوبوس میاد و اونم سوار میشه ... مجنونم که با آسفالت کف خیابون یکی میشه...

خلاصه تو راه لیلی هزار بار خودشو نفرین می کنه که چرا شماره رو نگرفته و همچین پسری از دستش پریده... 

مجنون بر می گرده خونه و تصمیم می گیره لیلی رو فراموش کنه...

چند روز می گذره و این بار مجنون لیلی رو تو صف نانوایی می بینه و برای رسیدن به لیلی پا میشه میره تو صف نون می ایسته...

خلاصه نانوا می گه پولاتونو بدین و مجنون یه تراول 100 در میاره که بفرما...

همه خنده شون می گیره  و نانوا میگه برو داداش ما رو مسخره کردی؟

لیلی که اینو می بینه هزار بار به نانوا فحش میده که چرا اذیتش کرده...

به این ترتیب  مجنون بار دیگه سر خورده میشه و به خونه بر می گرده...

لیلی هم به خودش هم چنان فحش میده که ای بابا حالا که بازم اومد نتونستی خرش کنی!

چند وقت می گذره... یه روز لیلی با عجله تو خیابون طرفای امام حسین دنبال یه بنده خدا می گرده که گوشیشو قرض بگیره که به یکی بزنگه...

از خوش شانسیش بازم مجنون اون طرف خیابون وایستاده و با دوستاش سیگار برگ می کشن...

لیلی هم که جو گیر میشه و سریع میره جای مجنون که مثلا آشناتر بوده و گوشیشو می گیره، زنگشو می زنه و بعد یه لبخند  دلبری  می زنه و گوشیرو  پس میده...

مجنونم رو به دوستاش میگه:

اگه با من نبودش هیچ میلی

چرا خط مرا بگرفت لیلی

...

ادامه ی داستان در پست های بعد