سلام بچه ها!خوفین؟امروز یک روز به یاد موندنی بود!البت واس ما و یک سری بچه های منگل که دور هم جمع شدیم که چی بشه خودمونم نمی دونیم!

ولی فقط می خواستم امروز با دستای خودم خانومه دماغ(حتما می شناسینش)رو با دستام خفه کنم!

حلا بگذریم!یک دانه داستان می ذارم ،بخونین و نظر بدین لطفا!مخلصیم!ببخشین این شکلکا وا نمی شد ،نتونستم حسمو به خوبی منتقل کنم!

در هر حال ما چاکریم!

                                           نان

 

مادرش در تب می سوخت.حتی یک پنی هم برای خرید دارو یاحتی برای خریدن تکه ای نان در خانه پیدا نمی شد.

دخترک برای به دست آوردن نان در خیابان ها خودش را به آب وآتیش    

می زد.دیگر جایی نمانده بود که او نگشته باشد.

بارن شدیدی شروع به باریدن کرد.خیابان ها تاریک بود،مه همه جارا فرا گرفته بود.

به زور می شد در آن هوای تاریک حتی جلوی پایت را ببینی.ولی او هم چنان در جستو بود.

صدای تصادف شدید جمعیت زیادی از مردم رابه طرف خود جذب کرد.دختر بچه ای با تکه نانی در دست، وسط خیابان افتاده بود.راننده با سرعت دخترک را در ماشین گذاشت و به بیمارستان برد.

تکه نان وسط خیابان افتاده بود،دخترک روی تخت بیمارستان بی هوش بود و مادر از شدت تب هرلحظه تحلیل رفتن خود را احساس می کرد.

نزدیکی های صیح بود،رفتگر آرام آرام با جاروی خود به نان نزدیک تر می شد،

دخترک کم کم در حال به هوش آمدن و مادر...

رفتگر نان را در کیسه زباله انداخت،دخترک با چشمانی نابینا به هوش آمد و مادر در انتظار دیدن دختر چشم هایش را برای همیشه بست.